|
ماه بالای سر تنهایی ست
|

قـــصّـــه بـــا نــــام نـــــگاه تـــــــو آغــاز مـــی شـــود؛
بـر خــلاف تمـــــام افســـــانه های دنــــیـا!
که یکـــی بود یکـــی نبـــود مــــادر بزرگ را نقـــض می کـــند!
....
شــرح عــــشــق مـــی دهـــم:
................................
دوستان عزیز حس های دلنشینتان را در بقیه یادداشت ها به یادگار بگذارید

تو چشمانت با من
دلت از شروع قصه با دیگری
من سر کار می رفتم
تا تو سرت گرم باشد...

بوی لیموی تنم
انحلال اتانول در خونم
مستی با تکیلا در کابالیتو
یعنی فعل من حال استمراری ست

سهم داروگ
یک حزن بود برخاسته از دل
او با ضرب غم هایش
باران طلب می کرد
وقتی می دید نیلوفر
سهم غوک باتلاق مجاور است

بگو کجای قصه خوابم برد
که تو
از بستر پر ز احساس و عطر شب بو ها
برخواستی و رفتی
رفتی و من را خواب برد
برد سمت رویایی که هزاران بار
زاییده شد از لمس هرم دست هایمان...
من در تلالو نور و احساس
مست پاکی دستان تو بودم
که صبح صدا کرد، برخیز
که خوابت سه ساله شد...
من که دیگر عشق با طعم تو را هیچ دوست ندارم!
..........................
پ.ن:امروزم مثل دیروز خوش شانس بودم!(در ادامه مطلب قبلی!)
پ.ن:بعضی وقتا حتی اگه از حرصتم که هست باید بگی به درک!