تبليغاتX
بیاتا بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
ماه بالای سر تنهایی ست

قـــصّـــه بـــا نــــام نـــــگاه تـــــــو آغــاز مـــی شـــود؛

بـر خــلاف تمـــــام افســـــانه های دنــــیـا!

که یکـــی بود یکـــی نبـــود مــــادر بزرگ را نقـــض می کـــند!

....

شــرح عــــشــق مـــی دهـــم:

................................

دوستان عزیز حس های دلنشینتان را در بقیه  یادداشت ها به یادگار بگذارید

+ تاریخ 90/05/25ساعت نویسنده سیب سبز |

تو چشمانت با من

دلت از شروع قصه با دیگری

من سر کار می رفتم

تا تو سرت گرم باشد...

+ تاریخ 91/02/29ساعت نویسنده سیب سبز |

بوی لیموی تنم

انحلال اتانول در خونم

مستی با تکیلا در کابالیتو

یعنی فعل من حال استمراری ست

+ تاریخ 91/02/28ساعت نویسنده سیب سبز |

سهم داروگ

یک حزن بود برخاسته از دل

او با ضرب غم هایش

باران طلب می کرد

وقتی می دید نیلوفر

سهم غوک باتلاق مجاور است

+ تاریخ 91/02/24ساعت نویسنده سیب سبز |

بگو کجای قصه خوابم برد

که تو

از بستر پر ز احساس و  عطر شب بو ها

برخواستی و رفتی

 رفتی و من را خواب برد

برد سمت رویایی که هزاران بار

زاییده شد از لمس هرم دست هایمان...

من در تلالو نور و احساس

مست پاکی دستان تو بودم

که صبح صدا کرد، برخیز

که خوابت سه ساله شد...

من که دیگر عشق با طعم تو را هیچ دوست ندارم!

..........................

پ.ن:امروزم مثل دیروز خوش شانس بودم!(در ادامه مطلب قبلی!)

پ.ن:بعضی وقتا حتی اگه از حرصتم که هست باید بگی به درک!

 

 

 

+ تاریخ 91/02/09ساعت نویسنده سیب سبز |